تبليغاتX
:: ماه تابان ::

ماه تابان

وبلاگ عاشقانه



mi118.com

+نوشته شده درشنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:26 توسط پوریا بهشید |

عشق من
                 دوست دارم

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است


که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است


تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما


شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است


رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز


به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است


مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی


کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است


مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست


ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است


بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب


جهان جهنم ما را ، که غرق بیزاری است

 

...

مرا به آغوشت راه بده !

مي خوام براي اولين بار ببوسمت ...

بیا چشمانمان را ببندیم....

مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم !

چشمانت را باز کن!

لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس !

 ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم ...

ای تنها هم آغوش من....

 بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام ...

 بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري 

 از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد !

 ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ...

ام ... خیلی کلافه!

بار خستگی هایم این روزها زیاد است ...

زندگی سربالایی های بسیاری دارد ....

زندگی سخت است ... و من بسیار خسته!

خستگی هایم را نه کسی می بیند.... نه کسی می شنود ....

....

دلتنگم! خیلی دلتنگ! دلتنگ چه؟! نمی دانم!

دلخورم .... خیلی دلخور! از چه؟! نمی فهمم!

می رنجم ... و بد می رنجانم ... و بد....

....

کاش سکوتم را می شنیدی ... کسی چه می داند؟!

"من بزرگ شدم" .. این را وقتی به خوبی می فهمم که هزار روز

می گذرد و هزار کنایه را می شنوم!

 

          

 
امید به بخشش خدا

                                     دوستت دارم خدا

 

خداوندا مرا ببخش اگر چشمانم اگر گفتارم اگر کردارم اگر پندارم

 

اگر لباسم اگر زبانم و اگر ..... دلی را ناخوداگاه یا خوداگاه به لرزه در

 آوردم یا دلی آزردم.

 

 

تو خود اگاهی از این راز که عاشقم و عشقم هیچ نیست جز عشق به تو و يك عشق زمینی...

 

خدایا گمراهم هدایتم فرما.

خداوندا هدایتم فرما بلكه بتوانم تمیز دهم از هم لبخندها را نگاه ها را

 

سوال ها را جواب ها را عشق ها را و کردار آدمیان بی خبر از خدا را که

 

سخت درمانده ام میان آنها میان بود و نبود میان عشق و حسد میان جفا و وفا.

 

خداوندا ببخش مرا و ببخش تمام بندگان گمراهی را که غافل از احساس همنوعان

 

گاه خود را در سراب هوس گذرا می بازند و چون چشم می گشایند دلی را

 

شكسته اند و غنچه ای را پرپر کرده اند... .

    

بوسه
                   بوسه....

بوسه يعني وصل شيرين دو لب


بوسه يعني خلسه در اعماق شب


بوسه يعني مستي از مشروب عشق

بوسه يعني آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي

لذت از شب , لذت از ديوانگي

بوسه يعني حس طعم خوب عشق

طعم شيريني به رنگ سادگي

بوسه آغازي براي ما شدن

لحظه اي با دلبري تنها شدن


بوسه سرفصل كتاب عاشقي


بوسه رمز وارد دلها شدن


بوسه آتش مي زند بر جسم و جان


بوسه يعني عشق من , با من بمان


شرم در دلدادگي بي معني است


بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است


بهترين هديه پس از يك انتظار


بشنويد از من فقط يك بوسه است

 بوسه را تكرار مي بايد نمود


بوسه يعني عشق و آواز و سرود


بوسه يعني وصل جانها از دولب


بوسه يعني پر زدن , يعني صعود

دوستت دارم گلم......

من با تو سخن می گويم.. رساتر از هميشه...

 و تو حرفهايم را می شنوی... روشن تر از هر روز...

 بگذار از عشق سخن نگويم...

 بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم؛

 چرا که من عشق را با کلام در نيافتم...

 برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا..

 چيزی است وسيع تر از همه اينها؛

 وسيع است و با نجابت.. مانند دلت...

 با شکوه است و پر رمز و راز.. همانند چشمانت..

 عميق است و پر از صداقت... همانند انديشه هايت....

 بگذار دريا بداند رقيبی دارد به زلالی قلبت.. وبه

 ژرفناکی نگاهت..

 و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..

 و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار.. به تماشا نشسته ام!

 چه رازيست در اين فاصله.. نمی دانم

 که هر چه ميگذرد مرا شيداتر می کند...

 و من؛  شيدا می مانم..

 بگذار از عشق سخن نگويم؛

 بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم....!!!

 

       

 

چشمانت را می بوسم


که گريسته اند برای عشق


لبانت را


که سکوت کرده اند برای عشق


و گونه هايت را


که از عشق داغ است


برای دل بیتابت اما


چه می توانم کرد


جز دوست داشتن تو ...

 
برای تو می نویسم....
اره من اونو دوست دارم ولی اون منو ... نمی دونم . نمی دونم که دوستم داره یا نه !!! چرا وقتی کسی رو دوست داری اون تو رو دوست نداره ؟ چرا وقتی عاشق می شی همه سعی می کنن که مانع این کار تو بشن ؟ دوست داشتن به خدا گناه نیست ..... عشق بی ریا به خدا گناه نیست ..... کی می گه گناهه؟ کی می گه نباید عاشق شد ؟پس خدا قلب رو برای چی افریده ؟ افریده که فقط پمپ بزنه و خون رو تو رگت جاری کنه ؟اخه این خونی که تو رگته برای چیه ؟ برای چی زنده ای ؟ زنده ای که بری و کار کنی و جون بکشی ؟ اخه برای کی ؟ برای چی ؟ به چه امیدی ؟ نه نمی تونم نمی تونم که حرفمو بهش بگم ... چون می ترسم که از پیشم بره .هر چند که داره میره . اما این رفتن با اون رفتن ها فرق می کنه . کسی که از من دوره ولی دوستم داره از کسی که همیشه نزدیکمه ولی دوستم نداره نزدیک تره .... اره دارم اینجا درد دلهامو می گم وقتی نمی تونم بهش بگم اره میام اینجا بهش می گم ... اهای تویی که من دوستت دارم و تو هم ...( جاشو خالی میزارم تاخودش بنویسه چون نمی تونم بگم که اون منو دوست ن. د. ا. ر. ه ) ..........اره به پای تو هدر شدم... یه عمر در به در شدم... همیشه در سفر شدم............... به هر حال دوستت دارم ای زیباترینم ...

 

 
به نام تو..
امروز با تو سخن خواهم گفت اما به  نوعي ديگر. زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو.اينگونه نگاهم نكن.راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون همشيه.....
امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد.....پر غروراما زيبا.
چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا كه مي شناسي حاجتم به سخن نيست...
ازنگاه معنادارت مي فهمم انچه را كه در دل داري....پس اينگونه با من سخن نگو.
حتي لحن شيرين كلامت هم نيز نوع ديگريست....
كاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...
پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ....اما گويي فايده نداشت و ندارد...
دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟
مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي كنم؟؟؟....نه...قلم كه توان ترسيم ندارد...
مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حك كنم؟؟؟...سنگ كه ياراي مقاومت ندارد..
مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمي شنيد چه؟؟؟.....
مي خواهي حرفهايم را فرياد كنم تا گوش فلك كر شود؟؟؟.........
پس چگونه بگويم؟؟؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....
ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينكه تورا مي خواهم ....
       و
       
          دوستت دارم...
 
 

 

گريه ميکنم تا توي اشکام ترو ببينم. اشکامو پاک ميکنم تا کسي تو رو نبينه

 
 

 

تو را در آغوش گرفتم،چشم در چشمت شدم موهايت را نوازش كردم حرف زديم

برايم گفتي از گذشته ..از تنهايي...از بي كسي...از آينده...از آرزو...

از...

گفتي ،

گفتم...

از هر چه دوست داشتي لحظات مثل هميشه كند نمي رفت!

باز زندگي برايم شيرين شد رنگ تازه گرفت

 لحظاتم را با دنيا عوض نمي كردم...

تا اينكه

 در حاليكه چشمانم را گشودم زانو هايم در آغوشم بود نگاه كردم

تنها سكوت ياريم ميكرد چقدر هوا سرد بود صداي اذان مي آمد

 زانو هام را گشودم ايستادم  و

براي تو و چشمانت دست به دعا بردم

 

 

         mimiram barat ramin

   هميشــــــــــــــــه ميگفتم ...

  طلـــــــــوع رو دوست دارم ؛

 زندگــــــــــــــــي رودوست دارم،

   اما ميدونـــــــــي ..راستشو بخواي ..

. طلـــــــــوع رو توي نگاه چشماي قشنگت.

 و زنــــــــــــــدگي رو در کنارت ميخوام ...

        دوســـــت دارم يه شب تا صبح بشينم

            و فــــــــــــقط چشماتو نگا کنم  

            تا باوركنم چگونه ديدن و    

+نوشته شده درشنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:48 توسط پوریا بهشید |

 

سلام بر همه برابچ باحال بعد از مدت ها دوباره امدم

اینم یه سایت باحال برای بچه های باحال

اگه دوست دارید پولدار شوید همین الان بر روی این سایت

 کلیک کنید و اقدام به ثبت نام نمایید

http://www.mi118.com/Register.aspx?Ref=59597 

+نوشته شده درشنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:7 توسط پوریا بهشید |

 

درشبی مهتابی و قشنگ

نور نقره فام ماه

 از لابلای درز پنجره به اتاق سرک می کشید

و دلم را در تب و تابی عجیب

با خود به ضیافتی عاشقانه میبرد

انگار

گمشده ای بود

 همین حوالی

شاید نزدیک

 اما  نمیدانم

 چرا پیدایش نمی کردم

بلند شدم

تا

 بسوی پنجره

 نسیم همچون دستی ملایم روی گونه ام را نوازش می داد

 شوقی سرا پا لذت وجودم را در بر گرفت

 گویی در تمام این سالها زمزمه ای بود

همهمه ی عیشی  بود

 با ستارگان

 به خواب گفتم

 برو

 نغمه جادویی من خاموش نکن

 من به زلفی پریشان شده ام

 تو به شبگردی من

 این دل شیدایی من

 پریشانتر نکن

 ای خواب برو

بگذار این دل غوغایی من

 نغمه این زمزمه را گوش کند

 دل من اسیر این زمزمه ی خاموش است

 روح من منتظر آمدن است

و

 عشق در پنجه ای از غم قلب من میفشرد

میدانم

 این همان راز نبرد دل شیدای من است

که

 اگر به حریم دل من باز آید

 نغمه اش را به دلم هدیه کند

 نغمه ای همدرد

که مرا تا سحر  این شب مهتابی با خود هم آغوش کند

 


ادامه مطلب
+نوشته شده دردوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:5 توسط پوریا بهشید |

 

 

آن روز در رویاهایم

همراه با آن کبوتر سپید بال

که لب بوم نشسته بود

پریدم

تا بهانه ای برای رهایی

تا گم شدن در نهایت آبی بیکران

تا آنجا که  میگویند حقیقت  پرواز

خاطره ی بودن را جاودان میسازد

 اما امروز

 نمیدانم در تکرار کدامین آیینه گم گشته ام 

که در تقدیر یک احساس

فقط به اندازه بودنم نفس میکشم

و فردا هم

 هیچ کس نخواهد دانست

تا چه اندازه دلتنگ خواهم بود

.......

دستانم را بگیر

رهایی آنقدر ها هم که میگویند

زیبا نیست

 

+نوشته شده دردوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:57 توسط پوریا بهشید |

تولد

 

تا چشم باز کردم کنارم بود ، پیش دستی کرد و قبل از مادرم مرا در آغوش گرفت و بوسید...! انگار نطفه مان در هم گره خورده بود.

با او زندگی کردم و بزرگ شدم با او طعم بلوغ را چشیدم... عاشقش شدم ، دوستش داشتم ، از او خسته شدم و گاهی کینه اش به دلم نشست.

اما از همان آغازین راه به جدایی می اندیشیدم ، روزها و شبهایم با این آرزو سپری شد و آنقدر گذشت که شد محال و ناممکن!

گاهی از سر نا امیدی گناهش را گردن همه چیز و همه کس می اندازم... سرنوشت ، مادرم! ، دل لعنتی ام...!

نمی دانم اگر دست زمخت روزگار گونه ام را با سیلی هایش سرخ نمی کرد و سرد و گرمش به من نمی چشاند تا به حال دوام می آوردم یا نه؟ شاید اگر همین نشیب و فرازها نبود و مرا سنگ بار نمی آورد خیلی پیش ترها به بن بست زوال خورده بودم و خنجر نیستی حنجره ام را می درید!

اما پشت این سختی که بر چهره ام نقاب پوشانده چیزی هست روشن و شکننده! و آنقدر حساس که گاهی خودش را لو می دهد و حتی مادرم مرا به جای دختر نداشته اش اشتباه می گیرد!

این تناقض عجیب و فاحش درون و برون را هرگز درک نکرده ام... گاهی می خواهم پوست بیاندازم و "من" نهان را هویدا کنم ، گاهی نیز میان قالب سنگی ام فرو می روم!... می ترسم از اینکه "عقل مردم به چشمشان است" اما به مردم و آدمهای درونش اهمیتی نمی دهم...!

چیزی که مدام سبب آزارم بود و ذهنم را می خراشید حس دوگانه و تردیدی همیشگی بود که با حضور او در من تجلی می یافت... لحظه ای آنقدر لذت بخش می انگاشت که نبودش را پیامدی جز فنای خود نمی پنداشتم و لحظه ای بودنش را دلیل تمام نابسامانی‌ها و ناکامی‌ها...

او نه همیشه برایم خوشایند بود و نه همیشه ملال آور و دردناک

او "خود"م را به من شناساند و خودش را در حیطه ی درک من گنجاند تا جایی که او را سرسری و به بازی می گرفتم و او بیشتر از من...

حالا دیگر خیلی از همراهی مان می گذرد ، نوزده سال...

در این فاصله چیزها از او آموخته ام... با او گریه کرده ام ، شاد بوده ام ، بغض ها و غصه هایم را بر سرش آوار کرده ام! به او وابسته شده ام و ...

اما حالا حس می کنم باید نباشد ، هراس دارم از اینکه روز به روز به من نزدیک تر می شود و مرا کشان کشان سوی خودش می راند ، انگار رشته ی اتصال من و او نا گسستنی ست...

و امروز سالگرد پیوند من و اوست...همان روز کذایی! او با من متولد شد و در گهواره ام آرام گرفت ، با من نفس کشید و در من ریشه دواند و نمی دانم با من به مرگ خواهد رسید؟!

او... همان تنهایی!

 

+نوشته شده دردوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:53 توسط پوریا بهشید |


 

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حسّ باغچه انگار
چیز مجرّدست که در انزوای باغچه پوسیده ست .
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ی ما خالی ست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست

پدر می گوید :
" از من گذشته ست
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم "
و در اتاقش ,از صبح تا غروب ,
یا شاهنامه می خواند
یا نواسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید :
" لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست . "
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصومیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند .
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آنقدر کوچشک است که هر شب
در ازدحام می کده گم می شود .
و خواهرم که دوست گل ها بود
و حرف های ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را می زد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد ....
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آواز های مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه شان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سرپوش می گذارند
 و حوض های کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبار های مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک
پر کرده اند .
حیاط خانه ی ما گیج است

من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم ....
من فکر می کنم ....
من فکر می کنم ....
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود .

                                                           " فروغ فرخزاد

+نوشته شده دردوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:41 توسط پوریا بهشید |

+نوشته شده درشنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:55 توسط پوریا بهشید |

 

+نوشته شده درشنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:53 توسط پوریا بهشید |

یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود

 

یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود

 

يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

 

یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا

 

نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند

 

اونکه موند ریشه  پوسوند دلشو غصه سوزوند

 

با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها

 

زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا

 

قصه ها به سر رسید

 

اونکه موند یه قصه ساخت

 

اما هی هستی شو باخت

 

گم شدش تو قصه ها  توی شهر عاشقا

 

اون به عشقش نرسيد هيشكي خوابشو نديد

 

 گل يادش رو نچيد


ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:46 توسط پوریا بهشید |