عشق من
دوست دارم
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است
مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است
بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهان جهنم ما را ، که غرق بیزاری است
...
مرا به آغوشت راه بده !
مي خوام براي اولين بار ببوسمت ...
بیا چشمانمان را ببندیم....
مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم !
چشمانت را باز کن!
لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس !
ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم ...
ای تنها هم آغوش من....
بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام ...
بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري
از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد !
ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ...

ام ... خیلی کلافه!
بار خستگی هایم این روزها زیاد است ...
زندگی سربالایی های بسیاری دارد ....
زندگی سخت است ... و من بسیار خسته!
خستگی هایم را نه کسی می بیند.... نه کسی می شنود ....
....
دلتنگم! خیلی دلتنگ! دلتنگ چه؟! نمی دانم!
دلخورم .... خیلی دلخور! از چه؟! نمی فهمم!
می رنجم ... و بد می رنجانم ... و بد....
....
کاش سکوتم را می شنیدی ... کسی چه می داند؟!
"من بزرگ شدم" .. این را وقتی به خوبی می فهمم که هزار روز
می گذرد و هزار کنایه را می شنوم!
امید به بخشش خدا
دوستت دارم خدا
خداوندا مرا ببخش اگر چشمانم اگر گفتارم اگر کردارم اگر پندارم
اگر لباسم اگر زبانم و اگر ..... دلی را ناخوداگاه یا خوداگاه به لرزه در
آوردم یا دلی آزردم.
تو خود اگاهی از این راز که عاشقم و عشقم هیچ نیست جز عشق به تو و يك عشق زمینی...
خدایا گمراهم هدایتم فرما.
خداوندا هدایتم فرما بلكه بتوانم تمیز دهم از هم لبخندها را نگاه ها را
سوال ها را جواب ها را عشق ها را و کردار آدمیان بی خبر از خدا را که
سخت درمانده ام میان آنها میان بود و نبود میان عشق و حسد میان جفا و وفا.
خداوندا ببخش مرا و ببخش تمام بندگان گمراهی را که غافل از احساس همنوعان
گاه خود را در سراب هوس گذرا می بازند و چون چشم می گشایند دلی را
شكسته اند و غنچه ای را پرپر کرده اند... .
بوسه
بوسه....
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود

دوستت دارم گلم......
من با تو سخن می گويم.. رساتر از هميشه...
و تو حرفهايم را می شنوی... روشن تر از هر روز...
بگذار از عشق سخن نگويم...
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم؛
چرا که من عشق را با کلام در نيافتم...
برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا..
چيزی است وسيع تر از همه اينها؛
وسيع است و با نجابت.. مانند دلت...
با شکوه است و پر رمز و راز.. همانند چشمانت..
عميق است و پر از صداقت... همانند انديشه هايت....
بگذار دريا بداند رقيبی دارد به زلالی قلبت.. وبه
ژرفناکی نگاهت..
و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..
و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار.. به تماشا نشسته ام!
چه رازيست در اين فاصله.. نمی دانم
که هر چه ميگذرد مرا شيداتر می کند...
و من؛ شيدا می مانم..
بگذار از عشق سخن نگويم؛
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم....!!!
برای تو می نویسم....
اره من اونو دوست دارم ولی اون منو ... نمی دونم . نمی دونم که دوستم داره یا نه !!! چرا وقتی کسی رو دوست داری اون تو رو دوست نداره ؟ چرا وقتی عاشق می شی همه سعی می کنن که مانع این کار تو بشن ؟ دوست داشتن به خدا گناه نیست ..... عشق بی ریا به خدا گناه نیست ..... کی می گه گناهه؟ کی می گه نباید عاشق شد ؟پس خدا قلب رو برای چی افریده ؟ افریده که فقط پمپ بزنه و خون رو تو رگت جاری کنه ؟اخه این خونی که تو رگته برای چیه ؟ برای چی زنده ای ؟ زنده ای که بری و کار کنی و جون بکشی ؟ اخه برای کی ؟ برای چی ؟ به چه امیدی ؟ نه نمی تونم نمی تونم که حرفمو بهش بگم ... چون می ترسم که از پیشم بره .هر چند که داره میره . اما این رفتن با اون رفتن ها فرق می کنه . کسی که از من دوره ولی دوستم داره از کسی که همیشه نزدیکمه ولی دوستم نداره نزدیک تره .... اره دارم اینجا درد دلهامو می گم وقتی نمی تونم بهش بگم اره میام اینجا بهش می گم ... اهای تویی که من دوستت دارم و تو هم ...( جاشو خالی میزارم تاخودش بنویسه چون نمی تونم بگم که اون منو دوست ن. د. ا. ر. ه ) ..........اره به پای تو هدر شدم... یه عمر در به در شدم... همیشه در سفر شدم............... به هر حال دوستت دارم ای زیباترینم ...

به نام تو..
امروز با تو سخن خواهم گفت اما به نوعي ديگر. زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو.اينگونه نگاهم نكن.راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون همشيه.....
امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد.....پر غروراما زيبا.
چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا كه مي شناسي حاجتم به سخن نيست...
ازنگاه معنادارت مي فهمم انچه را كه در دل داري....پس اينگونه با من سخن نگو.
حتي لحن شيرين كلامت هم نيز نوع ديگريست....
كاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...
پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ....اما گويي فايده نداشت و ندارد...
دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟
مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي كنم؟؟؟....نه...قلم كه توان ترسيم ندارد...
مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حك كنم؟؟؟...سنگ كه ياراي مقاومت ندارد..
مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمي شنيد چه؟؟؟.....
مي خواهي حرفهايم را فرياد كنم تا گوش فلك كر شود؟؟؟.........
پس چگونه بگويم؟؟؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....
ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينكه تورا مي خواهم ....
و
دوستت دارم...

گريه ميکنم تا توي اشکام ترو ببينم. اشکامو پاک ميکنم تا کسي تو رو نبينه
تو را در آغوش گرفتم،چشم در چشمت شدم موهايت را نوازش كردم حرف زديم
برايم گفتي از گذشته ..از تنهايي...از بي كسي...از آينده...از آرزو...
از...
گفتي ،
گفتم...
از هر چه دوست داشتي لحظات مثل هميشه كند نمي رفت!
باز زندگي برايم شيرين شد رنگ تازه گرفت
لحظاتم را با دنيا عوض نمي كردم...
تا اينكه
در حاليكه چشمانم را گشودم زانو هايم در آغوشم بود نگاه كردم
تنها سكوت ياريم ميكرد چقدر هوا سرد بود صداي اذان مي آمد
زانو هام را گشودم ايستادم و
براي تو و چشمانت دست به دعا بردم

چشمانت را می بوسم
که گريسته اند برای عشق
لبانت را
که سکوت کرده اند برای عشق
و گونه هايت را
که از عشق داغ است
برای دل بیتابت اما
چه می توانم کرد
جز دوست داشتن تو ...